اسم دختر
![]() |
![]() |
|
| سروده های مسعود مرادی |
|
النا اسم دخترمونه |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 17:8 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
شما میتونین در قسمت بالا بانوشتن اسم پسر در سمت چپ و اسم دختر در سمت راست دصد عشق این دو نفر را حساب کنین |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 15:52 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 23:51 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 23:45 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:19 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
این قلب منه پیشت بمونه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:11 توسط |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:8 توسط |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:4 توسط |
|
|
اینم عاقبت عجولانه اعتماد کردن به دوست دختر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 23:50 توسط |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:42 توسط |
|
|
سلام به تموم عاشق های دنیا
به وبلاگ خودتون خوش اومدین
ممنون میشیم با نظرهاتون
لینک ما رو خوشگل تر کنید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 18:42 توسط |
|
|
عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه اون که پیشش دل من گیره اگه بدونه میزاره میره اگه بدونه دیوونم کرده میره و دیگه بر نمی گرده عاشق شدم دل وا پسم گرفته راه نفسم دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم چشمای اون سر به سرم می زاره دست از سر من بر نمی داره داره بلا سرم میاره اما خودش خبر نداره دستام اگر که رو بشه دلم بی آبرو بشه راز مگو ..... بگو بشه..............! عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه !............. عاشق شدم .............! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 18:39 توسط |
|
|
اگه یه وقت بغض میکنم گاهی تبسم میکنم می خوام بگم عاشقتم دست و پامو گم میکنم می خوام بگم جون منی آتیش به جونم میگیره می خوام بگم دوست دارم اما زبونم میگیره من اگه تورو دباره نبینمت میمیرم وقتی حرفامو می خوردم داشتم از عشقت می مردم وقتی لبهامو می دوختم توی آتیشت می سوختم من اگه تورو دباره نبینمت میمیرم وقتی بودم سرد و ساکت داشت دلم میشد هلاکت فکر میکردم توئی جفتم سوختم اما به تو نگفتم خواستم از چشمات نیافتم من اگه تورو دباره نبینمت میمیرم .......! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 18:18 توسط |
|
|
دباره دست تکون میدن و تورو بهم نشون میدن و کم میارم آخه تورو تورو به یادم میارم و دنیا دیگه مثل تو نداره نه داره نه میتونه بیاره دلا همه بی قرار عشقن اما عشق که واسه تو بی قراره هیشکی مثل تو نمی تونه نمی تونه قلبمو بخونه بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو می تونه برسونه چشمامو رو هم می زارمو تورو به یادم میارمو کم میارم آخه تورو تورو به یادم میارمو نه ........ نداره دنیا مثل تو ...... مثل تو نداره دنیا مثل تو ..... مثل تو نداره.................نداره نداره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 18:53 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
ساعت - دیوار - چشمات - قلبم آلبوم - گریه - نامه - عاشق آینه - گلدون - شونه - خونه نیمکت - گیتار - پاییز - مهتاب دستم - اما - دستات - هرگز عشقت - آتیش - آروم - جونم می مونم - می میرم - نمی یای -نمی یای - نمی یای .........!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 18:52 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یکی مثل من عاشق یکی مثل تو بود
اومد که فریاد بزنه ٬ اما دیگه نایی نداشت خواست بمونه تو قلب اون ٬ اما دیگه جایی نداشت ای دختره ٬ ای بی وفا ٬ ای تو که تنهام میزاری تو قاب عکست جای من ٬ عکس کیو می خوای بزاری ؟ برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم زدم به سیم آخر و گفتم ولش کن بی خیال اون واسه من یار نمیشه بی خیال این عشق محال گفتم توی مرام ما ٬ منت کشی نیست با مرام میخواد بره خوب به درک همینه که هست ختم کلام برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم ....................!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 18:43 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
شعر گاه آخرین بهانه میشود
برای زیستن
همدمی برای لحظه گریستن
شعر گاه سنگریست
گاه خنجری
شعر نیز رو سیاه یا سپید میشود
شعر هم شهید میشود !!!!!!!!!!!!!!!!!!
گاه فرصتی که دست میدهد
قصه ها و غصه های خویش را
استعاره میکنم
مینویسم و دباده پاره میکنم ........
هر زمان که لب گشوده ام
از تو و نگاه تو سروده ام ( اینو واقعا راست میگم باور کن )
گیسوان تو قصیده اند
چشم های تو غزل
پیکر تو جویبار شیر
طعم خنده ات عسل |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 13:2 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
سپرده داغ تو آخر به دست توفانم غروب میکند انگار بی تو دستانم
چه مومنانه برایت به گریه افتادند ستاره های خدا در غروب چشمانم
تمام هستی من را گرفت و با خود برد حدیث رفتن تو ای همه ایمانم
شکسته های غرورم هنوز بر دارند فقط به خاطر این که من از تو میخوانم
هنوذ بوی تو دارد هر آنچه میخوانم در این غروب غم انگیز رو به پایانم
بیا و دباره مرا ای شقایق افشا کن که زخم خورده ترینم شقایقستانم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 12:42 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
غزلت آرامم میکند به نام خدایی که گوهر محبت را در صفحه قلب ها جای داد حقیقتش این بار که برایت مینویسم نه شب است نه سکوت فقط عاشقی است . پس مینویسم عشق من سلام ٬ نمی دانم چرا بعضی ها تصور می کنند همیشه نامه را باید برای آنهایی که دورند نوشت ؟ بر خلاف من که اغلب با خود می گویم آنهایی که به بهانه نزدیکی نزدیکترند احتمال دوریشان بیشتر است پس نامه را باید اول برای آنها نوشت حتی اگر میلشان باشد جور دیگری پاسخ دهند یا شاید معتقد باشند ( این که جوابی ننویسند ٬ جوابی است ) این که روزها نیستی مثل ماه ٬ تمرینی است برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه . دیدم کسی جایی برای کسی نوشته بود : هر ستاره شبی است که از تو دورم ٬ آسمان چه پر ستاره است . دلم میخواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب ! مرا دریاب ... ! چگونه رهایی یابم از موج پر تلاطم چشمانت که دریای مواج چشمانت مرا در خود بلعید چگونه از تیری که از کمان ابروانت رها میشود در امان باشم که مرا در حصار عشقت گرفتار کرد چگونه غم این دل شیدا را با تو باز گویم در حالی که تو استاد لیلی بوده ای و رهبر شیرین چگونه مثنوی بلند نگاهت را بسرایم بطوری که نوای زندگی را با دلی آکنده از عشق می سرایی که تو بهترین نوازنده نوای عشق هستی بهترینم چگونه انوار پرتو های قلبت را به جان بخرم که خورشید اعظم از پرتو های روشنایی تو خجل است چگونه عشقم را به تو ابراز کنم که تو عشق را تا مرز جنون طی کرده ای چگونه ........؟ چگونه .........؟ چگونه .........؟ پس مرا دریاب ......!!! فراموش نکرده ام وقت رفتنت را وقتی کسی جز تو مرا ندید و من هم کسی را جز تو ندید . البته من این نامه رو واسه عشق مجازی خودم نوشتم و فکر نکنین که .................! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 19:15 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
کجا رفت ان شور شیرین تو ؟ چه رفته است به روح غمگین تو ؟ هلا شاعر آرزوهای دور چه شد آرزوهای دیرین تو ؟ صدای تو نیلوفر عشق بود خدا می شکفت از مزامین تو یقین تو را از تو دزدیدند چه مانده است از آیین تو ؟ دلم غرق سوز است مانند شمع از ان خنده گریه آگین تو سبک می شوی مثل آرزوها اگر بشکند بغض سنگین تو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 19:15 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
ما به تو محتاجیم مثل بی تابی یک شاخه به نور خواهش جاری شطی به عبور مثل یک دشت به بخشایش ابر مثل یک ابر به دریاچه دور مثل شوریده ترین رهرو عشق در تمنای دم سبز حظور ما همان پیچک کوچک هستیم و صدای تو همه جاری نور ما به تو محتاجیم تا سحرگاه ظهور .............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 19:9 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
... و می نشینی چه خسته اما ٬ کسی کنارت نمی نشیند پرنده ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند در این دیاری که همدمی نیست ٬ غریبه بودن غم کمی نیست چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند نگاه ها خسته اند و سردند ٬ اگر چه در چشم تو بخندند اگر بمیری کسی در اینجا سر مزارت نمی نشیند به زیر لب نغمه های نا شاد ٬ ترانه های کهنه ٬ رفته از یاد بجز هیاهوی مبهم باد ٬ به جان و تنت نمی نشیند به خهنه می آیی از خیابان ٬ قذم به یک کوچه می گذاری که هیچ کس جز گدایی آنجا ٬ به ره گذارت نمی نشیند نشسته ای دل شکسته اما ..... کسی کنارت نمی نشیند پرنده ای ای درخت تنها ٬ به شاخسارت نمی نشیند |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:18 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
یک لحظه . یک لحظه گم. نه سین ماند و نه گندم یک شعله بی ترحم آشفت خاکسترم را ناگاه طوفانی از غم . ما را جدا کرد از هم انداخت در قعر دوزخ . هر ذره پیکرم را احساس کردم حرامم . یک روح نیمه تمامم انگار گم کرده بودم ان نیمه دیگرم را هر چند حسرت نسیبم . آواره عطر سیبم اما تو را دوست دارم . دشمن ترین یاورم را حالا که دور از بهشتیم . در برزخ سرنوشتیم بگذار بگذارم ای دوست . بر شانه هایت سرم را سهم من از تو همین است . از بوی تو مست باشم عمری به راحت بدوزم . چشمان ناباورم را
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 17:56 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
عشق شوق مرگ است باخته ایست برای رسیدن به دل باخته اش التماس درختی است به آب جوی انشاء تن و روان است عشق لذت نهان است زبان چشم است دیوانگی عقل است رسوایی قلب است تن به تن جنگ است آماده گوش به زنگ است هزار رنگ است خیلی زرنگ است عشق جرئت و دیوانگی است جنگ سرد است و دیگر هیچ .......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 17:53 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
یک پرنده به بام من سر زد آمد و رفت زخم دیگر زد لخظه های سیاه و تاریکی بر دلم قطعه قطعه خنجر زد بال های نگاه من بی تو پیش چشمت شکست پر پر زد بی تو بودن همیشه قسمت من بود اشتباهی که از دلم سر زد روزگهری که عشق هم جرم است زندگی زره ای نمی ارزد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:31 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
ببین چه منتظرانه نشسته ام در راه به شوق ان که بیایی شبی به خانه ی من بیا که بی تو شبم از ستاره خالی شد بیا به خلوت خاموش شاعرانه ی من تو مثل کهنه ترین زخم سینه ام هستی چگونه بی تو به پایان رسد ترانه ی من ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:25 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
این روز ها میمیرم و کم میشوم کم کم این روزها در کم فراهم میشوم کم کم این روزها این روزهای نا خوش و سرد من در میان سایه ها خم میشوم کم کم گاهی شبیه باران می با رند بر روی عقلم خیس می شوم مثل درختان نم نم ای آشنای روزهای رفته از دستم آیا حریف خودم می شوم کم کم ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 12:38 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
چال شد در دل من خواب پریشانی تو ای نمام دل من قصه ی حیرانی تو تا سحر گاه کشیدم تن طوفان زده را به هوای تو و آن ساحل طوفانی تو هر دم از دفتر خود بوی تو را می شنوم مکتب آموز توام طفل دبستانی تو ای تمام دل من حرف بزن حرف بزن ای تمام دل من مال تو ارزانی تو با من از عشق بگو چال شدم در دل خویش چاره ای تا برسم باز به مهمانی تو باز مشتهق تو ماند این دل و حیرانی تو بی تو هر شب غرق غزل خوانی تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:30 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
بیدارم و می بینمت رویا به رویا از پیش چشمم می روی دنیا به دنیا با تو میان آب و آتش آشتی بود در آتش است از رفتنت دریا به دریا یک بار دیگر عشق را با خون نوشتند تعبیر لبخند تو را گلگون نوشتند تا دست عشق از پیکر عاشق جدا شد با دست لیلا قصه ی مجنون نوشتند این کوچه ها بی تو همیشه بی قرارند حس غریبی بین پاییز و بهارند رفتی ولی فکری به حال کوچه ها کن بوی تو دارند و تو را اما ندارند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:28 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
کوچه کوچه می چرخم در خیال چشمانت چشمه چشمه مینوشم از زلال چشمانت عطر پونه می پیچد در هوای امسالم و گلها نمی خندند جز به نور چشمانت سربلند و مغروری ناگهان پر شوری من نمیشوم هرگز بی خیال چشمانت بیت آخر شعر است چون همیشه مال توست گر چه مانده است شاعر در وصف چشمانت ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:28 توسط مسعود و الناز مرادی |
|
|
وبلاگ ما ایمیل ماا آرشيو |
| دوستت دارم |
زندگی عشق است و روزگاری که عشق هم جرم است زندگی ذره ای نمی ارزد
|
| شعراي قبلي |
|
دی 1386 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
| دوستان من |
|
دریای عشق امیر علی این هم یه وبلاگ الکترونیکی توپ رمز عشق تنهای تنها مینا مجنون لیلا |
|
RSS
|